نمی گم دیگه فعال نمی شه چون ظاهرن این چیزا تو اکثر زندگیها وجود داره. کمتر و بیشتر! و لازمه بگم اونایی که توی زندگیشون اینجور موارد و بحث و دعوا اصلن نیست خیلی خوشبختن. واسه تعطیلات ۲۲ بهمن هم یه برنامه دعوت از مامانها داشتم. می خواستم مامانم و زنعموهام و عمه خانومم و دخترعموهامو دعوتشون کنم بیان خونه ی ما! چون بچه ها چند بار اومدن ولی مامانا هنوز نیومدن خونمون. اون همه هم زحمت کشیده بودن برام. دیشب دوستش زنگ زد و گفت برنامه ویلای ورسک ریختن و مجردیه و از خرسی خواست که همراهیشون کنه منم دیدم برنامه ی خودم اینجوری راحت تر پیش می ره استقبال کردم از پیشنهادش. بعد اونقدر این دوستاش خوبن که خودمم خیلی دوستشون دارم. اینجوری هم به من خوش می گذره و هم به خرسی.
پ.ن: زنداییم زنگ زده بود واسه مهمونی روز جمعه آینده دعوتم کرده بود. دختر داییمم امروز مجددن زنگ زد و یادآوری کرد.حالا با این موهای خیلی خیلی کوتاه چیکار باید بکنم. اینجور که زنداییم گفت قراره عکس یادگاری بندازیم. حالا این مهمونی عکس به افتخار دخترداییمه که ازدواج کرده و مدتهاست سر خونه و زندگیشه. بعد اصلن فلسفه این مهمونی هنوز برام روشن نشده. ولی مهمترین قضیه همون موهای کوتاه منه که نمی دونم باهاش چیکار کنم که توی عکس یادگاری شیک باشه!!
پ.ن۱: قدرتی خدا مشکل ما آدما طیفش چه متنوعه! معلوم نیست توی این مراسم عروسک بازی و خیمه شب بازی ریسمون دست و بالمون دست کیه!!
توی این هیر و ویر که حتی حوصله زندگی کردن هم ندارم شودی (دخترعموم) زنگ زده گفته مهمون نمی خوای؟!! ته قلبم این بود که به هیچ وجه، تحت هیچ شرایطی... ولی زبونم چرخید و گفتم ما امشب قراره بریم خونه مادر شوهر (البته در واقعیت هرگز) اما بعدش دلم براش سوخت و یه پیامک به خرسی زدم و گفتم قراره شودی اینا بیان خونمون.بگم بیان؟ که خرسی هم جواب داد اکی! منم به شودی پیامک زدم و گفتم منتظرتونیم. اینا درحالیه که به علت حس عقب افتادگی از دوستان و زندگی که انتظارشو داشتم و اختلاف فکریم باخرسی، خونه و زندگیم بیشتر به دکه روزنامه فروشی شبیه تا خونه! از طرف دیگه روابطم با خرسی در حد یه عدس هم خوب نیست و اصلن تمایلی هم ندارم که به بهبودی برسه و بیشتر دوست دارم چشممو ببندم و وقتی باز می کنم به یه نتیجه ای رسیده باشم تا اینکه بخوام این زندگی غیر قابل تحمل رو بپذیرم.
دیروز منو خرسی یه دعوای خیلی بدی با هم داشتیم.سر چی خودمم نمی دونم. فقط یادمه که کاملن حاضر شده بودم که برم کلاس نقاشی!که البته نرفتم. نتیجش هم برای من اصلن خوب نبود و البته وقتی خرسی تی وی کوچیکشو ببینه که از وسط دو تیکه شده برای اونم هرگز خوب نخواهد بود. فقط وقتی می رفت بیرون بهش گفتم ساعت ۸ ماشینو بیاره خونه چون نیاز دارم. وقتی هم می خواستم برم دوره ازش پرسیدم که میای یا نه که گفت: خسته ام و ... !! خلاصه اینکه تنها رفتم. ساعت ۱۱ از بچه ها خداحافظی کردم و یه سر توی مسیر رفتم خونه مامانم و بعد هم برگشتم خونه.دیگه خرسی خوابه خواب بود. فرقی هم نمی کرد.
پ.ن:نمی تونم فراموش کنم. نمی تونم چشمم ببندم و بشین و ادای زنای مظلومو در بیارم. نمی تونم تحملش کنم. گاهی اوقات بعضی کارها قابل جبران نیست.هیچوقت هیچوقت کسی رو به اندازه خرسی دوست نداشتم. اینو خودم می دونم چون هنوز توانایی اینو ندارم که ازش دل بکنم. اما تضمینی هم نیست که دو سال دیگه چنین توانایی نداشته باشم.
پ.ن۱: رنگین کمون احساس من توی این ۴ سال هر سال کمرنگ تر از سال قبل شد ولی هرگز بی رنگ نشد! هنوز یه رنگی توش هست.
پ.ن اساسی:برای انسانهای بزرگ بن بستی نیست زیرا می دانند یا راهی خواهند یافت یا راهی خواهند ساخت.
دیروز ساعت ۱۱ صبح با تلفن مامانم بیدار شدم که می خواست یادآوری کنه ناهار بریم اونجا! تا ۲ حاضر شدیم که بریم ولی یه دفعه خرسی رفت توی فکر . ظاهرن فکر اینکه چرا پدر و مادرش به فکرش نیستن و چرا اگه یه تلفن نزنه تا ده روز بکشه کسی سراغشو نمی گیره و چرا وقتی رفتیم خونشون اونجوری کردن و ... پیچید توی مغزشو بعد گفت باید یه سر هم بریم خونه ی ما!! بنده رو می تونید تصور کنید در حالی که یه پوزخند زدم و گفتم محاله! من نمیام. تو برو و اصلن هم سلام نرسون!
خلاصه داشتیم در ورودی رو می بستیم که ایشون متن سخنرانیشونو اینطور ادامه دادن که: تو خیلی سیاست داری و تو می خوای همش منو بکشونی سمت خونواده خودت و تو می خوای منو از خانوادم دور کنی و ... و اصلن توجه نداشت که مامانم زنگ زد و مارو ناهار دعوتمون کرد و من خیلی خوشحال می شدم که زحمت ناهر پختن من می افتاد روی دوش مامان اون. و خیلی خوشحال تر می شدم که اونم یه اکیپ هم نسل از فامیلاش داشت که با اونا می رفتیم جایی و خوش می گذروندیم. حالا که نداره و حالا که کسی هم به فکرش نیست نباید اینطور فکر کنه که من زحمت اینکه اونو بکشم سمت خودمون رو به جان می خرم.چون واقعن اینطور نیست. حرفش وقتی مصداق پیدا می کنه که دو طرف در یک وضعیت باشن که نیستن. من از اینکه از طرف خرسی مجاب باشم برم یه سر به خانوادش بزنم و از اون طرف مورد طعنه و کنایه مادر و خواهر و صد البته پدرش قرار بگیرم متنفرم. بعد خونه خرسی اینا دایی هاش میان اما زندایی هاش سالی یه بار هم پیداشون نیست.هیچ کدوم از فامیلاشون پاشونو اونجا نمی زارن. طبیعیه خب! درکشون می کنم.اصلن اصراری هم نداشتم حتمن بریم خونه ی مامانم. حتی وقتی مامانم زنگ زد گفتم اگه خرسی موافقت کرد میایم!!
هیچی دیگه اومدم توی خونه و گفتم خونه مامانم نمی ریم. بعد زنگ زدم و به مامانم گفتم شما ناهارتونو بخورین ما نمیایم. مامانم هم طفلی فهمیده بود یه خبرایی شده بدون هیچ سوالی گفت باشه.ولی بعد دلش طاقت نیاورد و زنگ زد و گفت پدرت ناراحته پاشین بیاین!! که خرسی منو رسوند و خودش هم رفت خونه مامانش. ولی مامانم زنگ زد و اونقدر بهش اصرار کرد که خرسی دور زد و برگشت خونمون. یه ساعت بعد از ناهار رفت خونشون و تا ساعت ۹ شب اثری ازش نبود. منم رفتم خونه و خوابیدم.
این از روز تعطیلی که داشتم. این یه مورده که تعریف کردم از این دست موارد زیاده. کلن می خوام بگم جدای از اینکه معمولن در هیچ موردی به ایده آل دست پیدا نکردم توی زندگی مشترک دیگه این مورد معکوس کولاک کرده!
پ.ن:کلاس نقاشی دارم.امشب دوره خونه خالم اینا دعوتم و با خرسی هم قهرم. همه چیز در بهترین حالت ممکن قرار داره. فقط سقف روی سرم نریخته. همین!
رفتیم خونه و حاضر شدیم رفتیم خونه خرسی اینا! آخه صبح که خرسی زنگ زده بود خونشون پدرش گفته بود خواهر شوهر کوچیکه مریضه. از اون طرف برادر شوهر هم از پادگان اومده بود خونه. واسه همینم رفتیم اونجا. که البته کاش نمی رفتیم. آخه این خانوم خواهر شوهر کوچیکه هم مریض بود و هم مریض بود! امتحانم داشت. دیگه بد تر! با این همه خستگی رفتیم خونشون، براشون آب پرتقال تازه هم گرفتم که می گن واسه سرما خوردگی خوبه، اما توی اون یه ساعتی که ما اونجا بودیم فقط لحظه ای که می خواست بره کلینیک واسه تزریق آمپول از اتاقش اومد بیرون اونم با یه اخم و قیافه ای که خرسی هم که قرار بود اونو ببره کلینیک پشیمون شد! تصور کنید داشتیم فیلمایی که توی گوشیمون از تیوپ سواری برداشته بودیم نشون برادر شوهر و مادرشوهرم می دادیم که این خانوم از اتاقش اومد بیرون بعد منو تصور کنید که با خنده می گم سلام خوبی؟!!! اونم سرشو تکون داد و بدون اینکه جواب منو خرسی رو بده رفت توی آشپزخونه و بعدشم که من اصلن دیگه نگاهش هم نکردم. وقتی هم که به خرسی می گم چه اصراری داری منو ببری خونتون؟ می گه ما که به خاطر اون نمی ریم اونجا! بعدجالبتر قضیه اینه که وقتی داشتم با موبایلم صحبت می کردم کاملن صدای مادرشوهرم توی گوشم بود که به برادر شوهرم می گفت: اینا الان حرف می زنن (خواهر شوهر نمی تونه درسشو بخونه)! من موندم پس ما واسه دیدن کی می ریم اونجا؟!! کلن دوست دارن ما همیشه غمگین باشیم. وقتی خیلی هم شاد باشیم اصلن ناراحت نمی شن که اخبار بد به گوشمون برسونن که ناراحت بشیم.
پ.ن: دوست دارم از کسایی که مارو فقط شریک غم و غصه هاشون می دونن و توی شادیهاشون مارو از یاد می برن دوری کنم.
پ.ن۱: خدایا یه روز خوب دیگه!!!!