تبليغاتX
نانازي بانو و آقا خرسي
نوشته های من برای خرسی جونم
اینبار و برای اولین بار منو خرسی هر کدوم واسه آخر هفته دو تا انتخاب داشتیم. ۱- با مامانم اینا و عمه اینا بریم ویلای عمه خانوم من ۲- با خرسی و دوستش سمندون بریم کوه(با یه گروه کوه نوردی ۵ نفره)

من اولیو دوست داشتم چون فقط سکوت و طبیعت دوست داشتم و حوصله مسئول گروه کوهنوردی که مرتب داد می زنه  برو توی صف . چپ نرو، راست نرو، همراه گروه باش، عقب نیفت و ... نداشتم. تازشم من باید یه طرف می بودم و خرسی هم یه طرف. کمتر با هم بودیم. تازشم من صبح جمعه ها معمولن تا ظهر می خوابم ولی اگه بخوام برم کوه باید ۵ صبح بیدار می شدم. این شد که تصمیم گرفتم حتمن برم ویلا. خرسی هم همین انتخاب هارو داشت. از یه طرف اگه میومد با فامیل من چون هنوز کاملن خودمونی نشده سختش می شد. حتی در مورد دستشویی رفتن! بعد اگه جمع ۵ نفری بشه ۶ نفر ایشون امکان داره بهشون خوش نگذره. واسه همینم انتخابو گذاشتم به عهده خودش. می تونستم اصرار کنم و ازش بخوام با ما بیاد ولی اینکارو نکردم چون می دونستم اگه با ما بیاد هم باید مرتب حواسم بهش باشه که بد نگذره بهش و اگه یه چیزی باب میلش نباشه اعصاب منو هم به هم میریزه و میگه اگه کوه می رفتیم بهتر بود و ... . خلاصه منو مامان تا ۵ شنبه غروب منتظرش موندیم ولی خرسی نیومدو کلی امراض و بیماری های عجیب غریبو بهانه کرد و منم اصراری نکردم. اینجوری شد که ما هر کدوم رفتیم پی خوشی های خودمون. و نمره از خودگذشتگی زندگیمون به تجدیدی و تک ماده و  این حرفا رسید.ولی  ولی ولی

هر چقدر از سکوت و زیبایی جایی که رفتیم بگم کم گفتم. وقتی رسیدیم دیگه شب شده بود و عمه خانومم بساط شامو ردیف کرد. پسر عموهام و پسر عمه هامم بودن. اینجوری جمعمون شادتر بود. تا ساعت ۱ و ۲ بیدار بودیم و بعد خوابیدیم. معمولن زمستون ها کسی اون اطراف زندگی نمی کنه. واسه همینم سکوتی بود که نگو. عکسشو که قبلن گذاشتم براتون. جمعه صبح بیدار شدیم و یه صبحانه توپ خوردیم و با پسرعموها  و پسرعمه هام رفتم  اون دور و برا یکم بگردیم. چندتا عکس بعدن براتون می زارم. خیلی خوش گذشت. جای خرسی همچنان خالی بود ولی فکر کنم نیاز باشه اگه یه وقت طرف مقابل تمایلی به جمع خانوادگیمون نداره زیاد اصرار نکنیم و یه تعطیلاتو با خودمون و خانوادمون خلوت کنیم. البته همیشه نه و گاهی لازمه گذشت هم باشه. از اون طرف خرسی هم رفت کوه و ما تلفنی تا اونجایی که انتن می داد با هم در ارتباط بودیم ولی از اونجایی که ته ته قلبم دوست نداشتم خرسی بره کوه تهنایییییی خرسی دل درد گرفت و فقط یه ساعت آخر بهش خوش گذشت. بقیش همش دلش می پیچید. دیشب ساعت ۸ اومدیم خونه.اونقدر خسته بودم که ساعت ۹ شب خوابیدم.

مرج هم صبح بهم زنگ زد و از عروسی ۵ شنبه برام تعریف کرد. ظاهرن مادر داماد از دو سه روز قبل از عروسی کارش یه بیمارستان و آی سی یو می کشه و اوضاع جسمیش خیلی ناجور می شه. از یه طرف کارتها رو پخش کرده بودن و از اون طرف نمی تونستن جشن بگیرن. خلاصه جشنو برگزار کردن ولی خیلی دل و دماغ نداشتن. آخه مادر داماد حتی توی عروسی هم نبود. طفلی عروس و داماد چی کشیدن.مرج می گه احتمالن وقتی مادرش حالش خوب شه یه جشن دیگه هم می گیرن. ولی خب این همه هزینه کردن واسه عروسی. اینجور که مرج می گفت ظاهرن خیلی مفصل بوده.

امروز احتمالن خرسی میاد خونمون.

پ.ن۱: عکس های عروسی جوجه مریض هنوز آماده نشده که بخوام بزارمش. در اولین فرصت چشم

پ.ن۲: جهت اطلاع فرزام:چربی دور قلب گوسفند همونه که بهش می گفتی  یه سیخ دل. که وقتی میاد جلوت واسه خوردن می بینی به جای اینکه دل باشه بیشتر چربی دور دله. به قول شما آخر سکته و این حرفا

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 15:1  توسط نانازي بانو  | 

دیروز خرسی اومد دنبالم و بعد از تعطیلی رفتیم دیزی سرا! کلن دل خجسته ای داریم توی خوردن غذا اصلنم بد غذا نیستیم. از جیگر و دل و قلوه بگیر تا سیرابی و دیزی و پیتزا و انواع ساندویچ ها و شنیسل و پیراشکی گوشت و قورمه سبزی با پیاز خام و آبگوشت بزباش و فلافل و سوشی و بیف استراگانوف با سس تارتار،استیک با سس قارج و کباب چربی دورقلب گوسفند(این یکیو خرسی خیلی طالبه) و بیب سی بیکادو و نیمرو و سرشیر و عسل و ... همه رو پایه ایم در حد بنز. دیزی دیروز خیلی خوب بود. فقط بدیش این بود که تا همین الانش احساس چاقی می کنم. بدجور سنگینه لامصب.بعد من معمولن به غذاها ناخونک می زنم که وزنم نره بالا ولی دیروز از شدت ضعف دقیقن مثل یه خرس خوردم.بعدش رفتیم خونه ما و من تند تند دوش گرفتم. بعد از خوردن غذای چرب همش حس می کنم چربم.بعد با خرسی رفتیم خونه خرسی اینا. جوجه مریض و جالی جامپر هم واسه ماه عسل رفتن کیش.منو خرسی قبل از شام رفتیم یکمی دور زدیم و بعد خرسی با دوستش قرار داشت. همون سمندون. قبلن ها باهاش خیلی کوه می رفتیم.پسر خوبیه.یکی از دوستای خوب خرسیه. الان یه ماه از سربازیش مونده. یکمی خرید کردیم. از اون خریدهای خوردنی.دوستش گیرداده فردا بیاین بریم کوه. ولی من به مامانم قبلش قول داده بودم با هم بریم ویلای عمه خانومم. همون ویلایی که عکساشو قبلن گذاشتم براتون. یادتونه که یه روز توی مرداد ماه منو خرسی کلیدشو از عمه خانوم گرفتیم و رفتیم اونجا.شبم موندیم. وسط مرداد پر از مه و سرما بود الان حتمن سقفش قندیل بسته. حالا نمی دونم کدومشو می ریم. دیشب فیلم وقتی همه خوابیمو گرفتیم که ببینیم. سی دی اولشو دیدیم ولی به دومی نرسید. معمولن وقتی فیلم می بینیم اولش خیلی سرحال و شادابیم.کف اتاق  یه بالشت می زاریم زیر دستمون و رومون یه پتو می کشیم یا یکیمون کف اتاق ولوئه و اون یکی روی تخت  یا اینکه دوتاییمون کف اتاق کنار همیم و فیلم می بینیم و همون وسط ها هم نقدش می کنیم. وقتی دوتاییمون کف اتاق دراز می کشیم مانیتورو از روی میز کامپیوتر جوری تنظیم می کنیم که راحته راحت جلوی چشممون باشه.فرقی نمی کنه اتاق من باشیم یا خرسی. جفتش در همین وضعیتیم. این وسطها اگه شب باشه خرسی ییهویی داغ می شه بدنش. و اینجاس که می فهمم داره چشماش سنگین می شه و می خوابه. واسه همینم مرتب چک می کنمش که اگه خوابیده بیدارش کنم. دیگه اگه دیر متوجه شم و خرسی بره توی خواب زمستونیش هر چی زحمت بکشم واسه بیداریش بی فایدس و باید خودم تنها فیلمو ببینم. دیشبم از اون شب هایی بود که وقتی محو فیلم شدم یه لحظه حس کردم دمای بدن خرسی خیلی بالاتر از حد معموله این شد که  دیدم بیداریش فایده نداره و فقط  گفتم کامپیوترو خاموش کنه که بخوابیم. سی دی ۲ بمونه واسه بعد. امروز صبح هم با مادر و پدر خرسی صبحانه خوردیم و خرسی منو رسوند ایستگاه.

کلن خانواده خرسی خیلی مهربونتر شدن. بزنم به تخته  و گوش شیطون کر اوضاع روبه راهتر از اونیه که فکر می کردم. امروزم مادرشوهرم برام ساندویچ شامی گذاشت واسه ناهارم و پدر شوهرم به اصرار یه دوغ کوچولو و خرسی هم سیب و موز و بیسکویت.  کلن امروز کلی خوردنی دارم توی اداره. ولی احساس چاقی همچنان با منه. به هر کی هم می رسم می پرسم من تغییری نکردم؟ همش تقصیر دیزی دیروزه.خرسی خامم کرد. راستی دیشب واسه پاریکال یه فال قهوه مشتی گرفتم حالشو برد. ولی خداییش همه پته متش ریخته شد روی آب. بعد همش به من گفت به خرسی چیزی نگم. خب منم روی چیزایی که توی فالش دیدم فقط خوباشو گفتم.الانم اس ام اس داده گفته عروسی امشب بهم خورده و یکی از فامیلای عروس فوت شده.طفلکی ها!کلن وقتی روابط خرسی و پاریکال تیره و تاره من خیلی دوستش دارم.چون اصلن کرگدن بازی درنمیاره.می شه همون سرندپیتی سابق. ولی اگه با هم خوب باشن میشه هووی من و مرتب روی اعصابمه.حتی جلوی من میره درگوشی با خرسی پچ پچ می کنه  و مثل یه پاریکال با استعداد می خنده تا این حد. دوست داره حرصم بده.خوشبختانه فعلن رو مد لجه با خرسی اینجوری واسه اعصاب منم بهتره. ۱ شنبه هم مادرشوهرم اینا دوره دارن قراره توی یه سفره خونه سنتی برگزار بشه. البته به دعوت دخترخاله مامان خرسی. پسرش پزشکه ولی یه سفره خونه سنتی زده می گن خیلی باحاله. اگه برسم و مرخصی بگیرم یکشنبه باهاشون می رم.

راستی من به همه اونایی که جرات داشتن و دیروز حتی شده یه نمه خودی نشون دادن درود می فرستم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 13:12  توسط نانازي بانو  | 

اسکروچ یادتونه؟ همون اردک خسیس که همه فکر و زندگیش پول بود و بس؟ من نانازیشم. چند وقته فقط به پول فکر می کنم. بعد شدیدن  به این امیدوارم یه شبه ره صدساله برم.آخه هر مشکلی که منو خرسی دارم یه ضلعش به بی پولی در شرایط فعلی ختم می شه. به این قضیه احساس ناامنی و شک هم اضافه کنین.یعنی صبح که بیدار می شم به این فکر می کنم نکنه وقتی می رم سر کار  و مامانم اینام میرن سر کار یکی بیاد و دارو ندارمو از اتاقم ببره.اصلنم به بقیه اتاقهای خونه و لوازم مامان و بابا فکر نمی کنم. واسه همینم در اتاقمو قفل می کنم که اگه کسی خواست به خونمون دستبرد بزنه حداقل وقت نداشته باشه قفل در اتاقمو باز کنه. نمونش دیروز کلی از پله ها اومدم پایین با اینکه دیرم شده بود به اینکه در اتاقمو قفل کردم یا نه شک کردم و دوباره کلی پله رو رفتم بالا و  از اونجایی که مامانم هم رفته بود مدرسه و نبود که ببینه منو، با کفش تا جلوی در اتاقم هم رفتم و مطمئن شدم که قفله. یا امروز وسط راه ییهو به ذهنم رسید نکنه در اتاقم باز مونده باشه. واسه همینم آروم و قرار ندارم. کسی هم خونه نیست که زنگ بزنم مطمئن شم که قفله. تازه این همه قضیه نیست. اونقدر که روی وسایل و خرت و پرتم احساس مالکیت می کنم روی خرسی این حسو ندارم. بازم نمونه بارزش اینکه امروز ترازوی توی هالو بردم توی اتاقم. خودمم نمی دونم چرا اینکارو کردم. الان که فکر می کنم خیلی احمقانه بود. آخه درسته اون ترازو مال منه و ارزش مادی هم نداره ولی شاید تا من برسم خونه، پدرم هوس کنه خودشو وزن کنه. آخه طفلی همیشه اینکارو می کنه.بعد پیش خودش چه فکری می کنه وقتی ببینه من اینجوری شدم.

بعد یادتونه چقدر خرید می کردم؟ هر دفعه می رفتم بازار و امکان نداشت کلی پول نتکونم از خودم. خب اونقدر بعضی از دوستام توی گوشم خوندن که الان اصلن دلم نمیاد یه یه تومنی واسه خودم خرج کنم.مرتب دفترچه حساب پس اندازمو نگاه می کنمو میزارم توی کیفم. بعد یه ساعت بعدش دوباره نگاه می کنم  دوباره میزارم توی کیفم. نمی دونم مغز فندقیم چی فکر کرده . شاید فکر می کنه امکان داره از  عالم غیب پول توی حسابم ریخته شده باشه. این قضیه اونقدر برام مهم شده که شاید یه ارباب رجوع رو واسه اینکار معطل کنم حتی. به هر حال همه خسیس ها که از نوزادی خسیس نبودن. یا همه پول پرستها و ... . با اینکه مامانم وقتی بچه  بودم کتاب داستان عاقبت طمعکارو  برام خریده بود ولی طفلی زحماتش در تربیت بچه نازنینش بی ثمر بوده که من الان اینجوری شدم.

به همین مناسبت امروز می خوام برم خرید و بترکونم. نمی دونم چی می خوام فقط می خوام برم کلی پول خرج کنم. بعدشم  می خوام کلید اتاقمو بزارم توی کشوی اتاقمو دیگه قفلش نکنم. البته نیاز به زمان دارم تا خوب شم. همین طول درمان و نمی دونم از این برنامه ها.

دیروزم یه کارتون دیدم. اون طرف پرچین. خوب بود. بعدش ساعت ۶.۵ رفتم خونه عمه خانومم و شام موندم خونشون. شب پسر عمه منو رسوند خونمون. عمه جونم یه شیشه ترشی کلم بهم داده بود که خونشون جا موند.

بدجور دلم می خواد جای مرج بودم و عروسی دختر داییم بود. مرج فردا عروسی دخترداییشه و الان ذوق زدست. منم از اونجایی که غلظت قر و فر خونم اومده پایین الان زنگ زدم به خرسی که ببینم فردا شب که عروسی پسر دخترخاله مامانشه ماهم دعوتیم یا نه که دیدم خرسی هم بیخبره.البته فکر هم نمی کنم دعوت باشیم. چون اونقدری که مامان خرسی واسه فامیلاش ارزش و احترام قائله اونا اینطور نیستن. یادم نمی ره به خاطر اینکه سالگرد خاله مامان خرسی بشه عقدمون دوماه عقب افتاد. از این تفکرات قرون وسطایی متنفرم.بگذریم. به قول خرسی این نیز می گذرد ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 11:13  توسط نانازي بانو  | 

دیروز حالم اصلن خوب نبود. خرسی حول و حوش ۹ اومد خونمون. روی تختم نشسته بودم بهش نگاه می کردم. بغض داشتم. خرسی مقصر نبود فقط من خیلی دلتنگ بودم و حس می کردم دارم توی یه دریای بزرگ از مشکل غرق می شم. خرسی با کامپیوترم مشغول بود و هر چند دقیقه یه بار خودشو شل می کرد روی صندلیم و قیژ قیژ فنرشو در میاورد. گفت نانازی فیلم بزارم ببینیم؟ گفتم خرسی اصلن حس دیدن فیلمو ندارم و بعد سرمو گذاشتم روی بالش و اشکم بود که از چشمم فواره می زد. خودم می دونم اینجور مواقع خرسی اصلن اهل همدردی و دلداری نیست. کلن اینجور مواقع شدیدن دچار یبوست احساسی می شه در حد بنز.

 یکمی گذشت بعد خرسی خیلی عصبانی گفت خب الان می گی من چیکار کنم که تو احساس بدبختی می کنی و بعد شروع کرد تو  اینجوری و تو اونجوری. تصورشو بکنین من اونقدر گریه داشتم و بغض داشت خفم می کرد که دوست داشتم با نخ بند روی میز توالتم هم که شده دار بزنم خودمو اونوقت اون شروع کرده بود به دادستان بازی. بعد همونجوری که صدام خروسی شده بود و اشکم همه صورتمو گرفته بود و لبهام نازک شده بودن و میلرزیدن بهش گفتم تو اصلن بلد نیستی آدمو آروم کنی فقط نمک روی زخمی. یه کمی گذشت خرسی دقیقن مثل هنر پیشه های آماتور اومد کنارم روی تخت نشست و طفلی همش سعی می کرد مهربون باشه گفت نانازی می خوای ماساژت بدم؟ می خوای بریم پیاده روی؟ و ... بعد گفت نانازی من اصلن نمی تونم ببینم غصه می خوری واسه همینم اعصابم بهم می ریزه.اینجوری می شم. می بینین توروخدا ؟ عشقش جهت عکس عمل می کنه.یعنی اگه من خوشحال باشم اون از خوشحالی بال درمیاره و وقتی من ناراحت باشم اونم از من ناراحت تر و عصبانی تره. در هر صورت دیشب حالم خوب شد و خرسی بعد از اینکه خیالش راحت شد من لوس بازیم تموم شده ساعت ۱ رفت خونشون. ولی قبلش یه چیزی برام تعریف کرد بگم بد نیست بدونین.

*دایی خرسی توی بیمارستان کار می کنه. پرستاره. سه تا فوتی نوزاد داشتن که طریقه فوتشون خیلی مفت بود. فکرشو بکنین چه مادرای بی فکری پیدا می شن.۹ ماه انتظار به دنیا اومدن بچه و اون همه زجر و بدبختی واسه به دنیاآوردن یه نینی می کشن اونوقت چه ساده و ارزون از دستشون می دن. یکیش اینجوری بوده که یکی از بهیارای بیمارستان  دخترش یه نوزاد به دنیا میاره. این بهیار چند روز خونه دخترش بوده و بعد که راه و چاهو نشون دخترش می ده می ره سر کار. همون روز اولم دختره دخل نوزادو میاره چجوری؟ غذا می زاره توی دهن نوزاد طفل معصوم. بعد زنگ می زنه به مامانش(همون بهیاره) می گه مامان بچه یخ شده بیا ببین چش شده. مادره می ره می بینه بعله طفلی فوت کرده.به خدا حیوونام می دونن نوزاد غذا نمی خوره.شیر می خوره.

*فوتی بعدی: یه مادری توی بیمارستان به نوزادش شیر می داده در همون حال نمی دونم داشته تی وی می دیده؟ با کسی حرف می زده؟چیکار می کرده نمی دونم. ولی کلهم اجمعین سینشو میندازه روی صورت بچه. ظاهرن سایز سینه با صورت بچه جور در نمیومده  یا چجوری بوده که بچه خفه می شه اون زیر. فکر کنین به عقل مادره نمی رسیده نوک سینشو بزاره توی دهن بچه. بچه هم که توان حرکت نداشته یا قنداق بوده چجوریشو نمی دونم خفه می شه دیگه.

* فوتی سوم خیلی فرتی بوده. طرف نمی دونم مادره چیکاره بوده ولی نوزادو به کولش می بنده. یا شایدم آغوشو از پشت می بنده نمی دونم چجوری ولی با همون وضعیت سوار تاکسی می شه و با خیال راحت لم می ده. بعد که پیاده می شه می بینه بچه صداش در نمیاد.

از دیشب به این فکر می کنم امیدوارم اون بچه ها موقع مرگشون که سه تاییشونم بر اثر خفگی بوده چیزی حس نکرده باشن و زجری نکشیده باشن.

امروز یازدهمین سالگرد فوت مادربزرگ عزیزمه.دیروز مامان و زنعموها  و عمه خانوم خیرات دادن. یه فرشته که دوست و همراه بچگیام و تنهایی هام بود.کسی که توو آغوشش بزرگ شدم و هنوز نوازش هاش توی خواب بامنه. یه مادربزرگ از جنس فرشته ها.کاش بود تا بغلش کنم و بازم بهش بگم که اندازه یه دنیا دوستش دارم.

آخرین باری که باهاش صحبت کردم از  پشت تلفن بود. بهش گفتم مامانی گوشیو بزار روی صورتت بعد یه ماچ گنده تحویلش دادم. اون لحظه دوستش کنارش بود. سه چهار روز بعد مامانی رفت واسه همیشه. دوستش توی ختم بهم گفت نانازی اون روزی که از پشت تلفن بوسیدی اونقدر خوشحال و دلتنگت شده بود که گریه کرد و این آخرین خاطره من از اونه. یادمه ۱۱ سال پیش سه شنبه بود دقیقن روز تولد امام علی.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 12:0  توسط نانازي بانو  |