تبليغاتX
Daisypath Anniversary tickers نانازي بانو و آقا خرسي
شادمانم که در آهنگ زندگی همواره در حال دگرگونی خویش قرار دارم.در جهانم همه چیز نیکوست
گفته بودم که شودی اینا (دخترعموم و شوهرش) قرار بود ۵ شنبه بیان خونمون. خب ۵ شنبه بعد از اینکه تعطیل شدم رفتم خونمون. مامان و بابا کلی خوشحال شدن از دیدنم. بعد غروب خرسی پیامک داد که چیا باید بخرم که بهش گفتم و بعد ساعت ۶ اومد دنبالم و رفتیم خونه. یه کمی با هم خونه رو مرتب کردیم در حالی که هردوتامون چهره هامون یخ مال بود. حرفی هم جز آره و نه و جمله های کوتاه و پرسشی به هم نمی گفتم. خرسی می خواست بره خونشون و پژو رو بیاره خونه خودمون که توی اون فرصت من به شودی پیامک دادم و دیدم ساعت ۸ به بعد میان. منم وقت داشتم میوه ها رو مرتب کردم ظرفارو ریختم توی ماشین و کیک پرتقالی هم درست کردم و دوش گرفتم و حاضر شدم تا بیان. خرسی هم اومد. تا ساعت ۱۰ منتظرشون بودیم تا بیان. توی این فاصله زنگ زدم خونمون که مامانم تا گوشیو برداشت گفت: نانازی از وقتی رفتی پدرت همینطور داره گریه می کنه. گفتم آخه واسه ی چی؟ دیدم می گه برات ناراحته. نگو وقتی منو مامانم راجع به قضیه پیش اومده صحبت می کردیم پدرم که روی کاناپه دراز کشیده بود و به ظاهر تی وی تماشا می کرد همه ی حواسش به صحبت های ما بود.به مامانم گفتم گوشیو بده به بابا ولی بعد پشیمون شدم. گریه های بابا اصلن برام قابل تحمل نبود. کلی آرومش کردم.حس مهمون داری کلن ازم  دور شد. شودی اینا هم دیر اومدن ولی تا ساعت ۱.۵ موندن.خوب بود. خوشحالم که همه چیز خوب پیش رفت. بعدش هم مجددن منو خرسی با همون چهره ها و نگاه های یخمالی خوابیدیم تا صبح دیروز که ساعت ۱۱ خرسی بیدارم کرد و گفت پاشم بریم بیرون. ولی اونقدر ازش دلگیر بودم که نتونستم به خودم بقبولونم که همه چیز از یادم رفته و امروز یه روز جدیده. خرسی هم مثلن لباس پوشید و رفت بیرون ولی ظاهرن فقط رفته بود توی پارکینگ و نیم ساعت مونده بود ببینه عکس العمل من چیه. منم خیلی راحت داشتم واسه خودم املت معروف صبح جمعه رو درست می کردم که اومد بالا و کلی خودشو لوس کرد تا بخشیدمش. هر چند کاملن هنوز نبخشیدمش ولی تا حدودی تونستم موفق بشم. بعد حاضر شدیم و رفتیم خونه مامانم اینا. کلی بابای خوشگلمو بوسیدم و بعد ازشون خداحافظی کردیم و رفتیم کلی گشتیم و غروب جمعه که به شب تبدیل شد رفتیم خونه خرسی اینا. البته من توی ماشین موندم و خرسی رفت کت و شلوارشو از خونشون برداشت و رفتیم خونه خودمون. الان تقریبن اون دود سیاه از خونمون خارج شده. آتشفشان در حالت آرامش قرار داره.

نمی گم دیگه فعال نمی شه چون ظاهرن این چیزا تو اکثر زندگیها وجود داره. کمتر و بیشتر! و لازمه بگم اونایی که توی زندگیشون اینجور موارد و بحث و دعوا اصلن نیست خیلی خوشبختن. واسه تعطیلات ۲۲ بهمن هم یه برنامه دعوت از مامانها داشتم. می خواستم مامانم و زنعموهام و عمه خانومم و دخترعموهامو دعوتشون کنم بیان خونه ی ما! چون بچه ها چند بار اومدن ولی مامانا هنوز نیومدن خونمون. اون همه هم زحمت کشیده بودن برام. دیشب دوستش زنگ زد و گفت برنامه ویلای ورسک ریختن و مجردیه و  از خرسی خواست که همراهیشون کنه منم دیدم برنامه ی خودم اینجوری راحت تر پیش می ره استقبال کردم از پیشنهادش. بعد اونقدر این دوستاش خوبن که خودمم خیلی دوستشون دارم. اینجوری هم به من خوش می گذره و هم به خرسی.

پ.ن: زنداییم زنگ زده بود واسه مهمونی روز جمعه آینده دعوتم کرده بود. دختر داییمم امروز مجددن زنگ زد و یادآوری کرد.حالا با این موهای خیلی خیلی کوتاه چیکار باید بکنم. اینجور که زنداییم گفت قراره عکس یادگاری بندازیم. حالا این مهمونی عکس به افتخار دخترداییمه که ازدواج کرده و مدتهاست سر خونه و زندگیشه. بعد اصلن فلسفه این مهمونی هنوز برام روشن نشده. ولی مهمترین قضیه همون موهای کوتاه منه که نمی دونم باهاش چیکار کنم که توی عکس یادگاری شیک باشه!!

پ.ن۱: قدرتی خدا مشکل ما آدما طیفش چه متنوعه! معلوم نیست توی این مراسم عروسک بازی و خیمه شب بازی ریسمون دست و بالمون دست کیه!!

+ نوشته شده در  شنبه هشتم بهمن 1390ساعت 15:14  نگارنده:  نانازي بانو  | 

مثل یه ماهی معلق روی آب شدم  که داره نفس های آخرشو توی هوای باز می کشه و آبشش ها دارن به هم می چسبند و هر آنی ممکنه روح از جسم پولکیش جدا شه. حالا کاری ندارم به اینکه ماهی هم مگه روح داره یا نه!! به نظر من حتی همه اشیاء بی جان هم روح دارن این که دیگه ماهیه و مثلن نماد زندگی توی سفره هفت سین!

توی این هیر و ویر که حتی حوصله زندگی کردن هم ندارم شودی (دخترعموم) زنگ زده گفته مهمون نمی خوای؟!! ته قلبم این بود که به هیچ وجه، تحت هیچ شرایطی... ولی زبونم چرخید و گفتم ما امشب قراره بریم خونه مادر شوهر (البته در واقعیت هرگز) اما بعدش دلم براش سوخت و یه پیامک به خرسی زدم و گفتم قراره شودی اینا بیان خونمون.بگم بیان؟ که خرسی هم جواب داد اکی! منم به شودی پیامک زدم و گفتم منتظرتونیم. اینا درحالیه که به علت حس عقب افتادگی از دوستان و زندگی که انتظارشو داشتم و اختلاف فکریم باخرسی، خونه و زندگیم بیشتر به دکه روزنامه فروشی شبیه تا خونه! از طرف دیگه روابطم با خرسی در حد یه عدس هم خوب نیست و اصلن تمایلی هم ندارم که به بهبودی برسه و بیشتر دوست دارم چشممو ببندم و وقتی باز می کنم به یه نتیجه ای رسیده باشم تا اینکه بخوام این زندگی غیر قابل تحمل رو بپذیرم.

دیروز منو خرسی یه دعوای خیلی بدی با هم داشتیم.سر چی خودمم نمی دونم. فقط یادمه که کاملن حاضر شده بودم که برم کلاس نقاشی!که البته نرفتم. نتیجش هم برای من اصلن خوب نبود و البته وقتی خرسی تی وی کوچیکشو ببینه که از وسط دو تیکه شده برای اونم هرگز خوب نخواهد بود. فقط وقتی می رفت بیرون بهش گفتم ساعت ۸ ماشینو بیاره خونه چون نیاز دارم. وقتی هم می خواستم برم دوره ازش پرسیدم که میای یا نه که گفت: خسته ام و ... !! خلاصه اینکه تنها رفتم. ساعت ۱۱ از بچه ها خداحافظی کردم و یه سر توی مسیر رفتم خونه مامانم و بعد هم برگشتم خونه.دیگه خرسی خوابه خواب بود. فرقی هم نمی کرد.

پ.ن:نمی تونم فراموش کنم. نمی تونم چشمم ببندم و بشین و ادای زنای مظلومو در بیارم. نمی تونم تحملش کنم. گاهی اوقات بعضی کارها قابل جبران نیست.هیچوقت هیچوقت کسی رو به اندازه خرسی دوست نداشتم. اینو خودم می دونم چون هنوز  توانایی اینو ندارم که ازش دل بکنم. اما تضمینی هم نیست که دو سال دیگه چنین توانایی نداشته باشم.

پ.ن۱: رنگین کمون احساس من توی این ۴ سال هر سال کمرنگ تر از سال قبل شد ولی هرگز بی رنگ نشد! هنوز یه رنگی توش هست.

پ.ن اساسی:برای انسانهای بزرگ بن بستی نیست زیرا می دانند یا راهی خواهند یافت یا راهی خواهند ساخت.

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم بهمن 1390ساعت 14:49  نگارنده:  نانازي بانو  | 

اصلن خجالت نداره که بخوام بگم زندگی دونفره منو خرسی که معمولن ازش به اسم مشترک نام می برن بچه بازی محضه! تمام وقتمون وقتی که دوتاییمون توی خونه هستیم ، منظورم وقت مفیده، توی روز های عادی ۴ ساعته اونم وقتی که جفتمون تا ۱۲ بیدار باشیم و جایی نریم و مهمونی نداشته باشیم. چون معمولن خرسی تا بیاد خونه ساعت ۸ شبه. بعد این ۴ ساعت به جای اینکه به درس خوندن و برنامه ریزی برای آینده بهتر و تلاش برای زدن یه جرقه توی ذهن هر کدوممون برای یه فعالیت اقتصادی گذرونده بشه، بیشتر به شوخی و حرف های بچه گانه و کارای بچه گانه می گذره! وقتی هم که می گم این چه وضعیه! خرسی خیلی جدی می گه طبیعیه!! می گم خب اگه شخصیت هایی مثل بیل گیتس و انیشتین این مدلی می خواستن زندگی کنن که الان بشر از نظر پیشرفت توی قرن ۱۲ سیزده دست و پا می زد  واسه خودش! از برکات همین زندگیه که بنده کلن این ترم دانشگاهو کنسل کردم و هیچکدوم از امتحانامو ندادم. این از روزای عادی! روز تعطیل هم که اگه نخوایم توی خونه به بچه بازیمون ادامه بدیم ،باید بریم خونه خرسی اینا و پرایدو پارک کنیم و با پژو بزنیم بیرون واسه گردش که یه توفیق اجباری دیدار پدر شوهر و مادرشوهر میسر می شه که اونم البته از این به بعد نخواهد بود. چون نمی شه که خودمونو تحمیل کنیم. یا بهتر بگم خودمو تحمیل کنم. چون خرسی ظاهرن خیلی دوست داره هر طور شده به این طناب اتصالشون چنگ بزنه و مودبانه بگم روی هوا معلق بمونه. خب این با شخصیت من جور در نمیاد.

دیروز ساعت ۱۱ صبح با تلفن مامانم بیدار شدم که می خواست یادآوری کنه ناهار بریم اونجا! تا ۲ حاضر شدیم که بریم ولی یه دفعه خرسی رفت توی فکر . ظاهرن فکر اینکه چرا پدر و مادرش به فکرش نیستن و چرا اگه یه تلفن نزنه تا ده روز بکشه کسی سراغشو نمی گیره و چرا وقتی رفتیم خونشون اونجوری کردن و ... پیچید توی مغزشو بعد گفت باید یه سر هم بریم خونه ی ما!! بنده رو می تونید تصور کنید در حالی که یه پوزخند زدم و گفتم محاله! من نمیام. تو برو و اصلن هم سلام نرسون!

خلاصه داشتیم در ورودی رو می بستیم که ایشون متن سخنرانیشونو اینطور ادامه دادن که: تو خیلی سیاست داری و تو می خوای همش منو بکشونی سمت خونواده خودت و تو می خوای منو از خانوادم دور کنی و ... و اصلن توجه نداشت که مامانم زنگ زد و مارو ناهار دعوتمون کرد و من خیلی خوشحال می شدم که زحمت ناهر پختن من می افتاد روی دوش مامان اون. و خیلی خوشحال تر می شدم که اونم یه اکیپ هم نسل از فامیلاش داشت که با اونا می رفتیم جایی و خوش می گذروندیم. حالا که نداره و حالا که کسی هم به فکرش نیست نباید اینطور فکر کنه که من زحمت اینکه اونو بکشم سمت خودمون  رو به جان می خرم.چون واقعن اینطور نیست. حرفش وقتی مصداق پیدا می کنه که دو طرف در یک وضعیت باشن که نیستن. من از اینکه از طرف خرسی مجاب باشم برم یه سر به خانوادش بزنم و از اون طرف مورد طعنه و کنایه مادر و خواهر و صد البته پدرش قرار بگیرم متنفرم. بعد خونه خرسی اینا دایی هاش میان اما زندایی هاش سالی یه بار هم پیداشون نیست.هیچ کدوم از فامیلاشون پاشونو اونجا نمی زارن. طبیعیه خب! درکشون می کنم.اصلن اصراری هم نداشتم حتمن بریم خونه ی مامانم. حتی وقتی مامانم زنگ زد گفتم اگه خرسی موافقت کرد میایم!!

هیچی دیگه اومدم توی خونه و گفتم خونه مامانم نمی ریم. بعد زنگ زدم و به مامانم گفتم شما ناهارتونو بخورین ما نمیایم. مامانم هم طفلی فهمیده بود یه خبرایی شده بدون هیچ سوالی  گفت باشه.ولی بعد دلش طاقت نیاورد و زنگ زد و گفت پدرت ناراحته پاشین بیاین!! که خرسی منو رسوند و خودش هم رفت خونه مامانش. ولی مامانم زنگ زد و اونقدر بهش اصرار کرد که خرسی دور زد و برگشت خونمون. یه ساعت بعد از ناهار رفت خونشون و تا ساعت ۹ شب اثری ازش نبود. منم رفتم خونه و خوابیدم.

این از روز تعطیلی که داشتم. این یه مورده که تعریف کردم از این دست موارد زیاده. کلن می خوام بگم جدای از اینکه معمولن در هیچ موردی به ایده آل دست پیدا نکردم توی زندگی مشترک دیگه این مورد معکوس کولاک کرده!

پ.ن:کلاس نقاشی دارم.امشب دوره خونه خالم اینا دعوتم و با خرسی هم قهرم. همه چیز در بهترین حالت ممکن قرار داره. فقط سقف روی سرم نریخته. همین!

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم بهمن 1390ساعت 14:41  نگارنده:  نانازي بانو  | 

این دو روزه خیلی خوب بود خوش گذشت بهمون. همیشه مسافرت های یهویی و بدون برنامه ریزی لذتش بیشتر بوده. اینم بر می گرده به قضیه اینکه هر چی که بیشتر منتظر یه موردی باشم عمرن اگه به خیر بگذره! چند روز پیش که دخترعموها و پسر عموهام مهمونمون بودن قرار گذاشتن تعطیلات برن خونه ویلایی عمه خانومم. ولی چون خرسی به سرما خیلی حساسه و اون منطقه هم آب و هوای الانش یه چیزی تو مایه های آلاسکاست، اصلن تمایلی نشون ندادم ولی واقعن دوست داشتم که بریم باهاشون. خلاصه از بچه ها اصرار و از من انکار! که اونا شنبه بعد از ظهر حرکت کردن و منم نا امیدانه رفتم خونه مامانم. منو بابا تنها بودیم و مامانم رفته بود آموزشگاه. تا ساعت ۷ پیشش بودم تا خرسی اومد دنبالم و گفت نانازی بریم خونه وسایلمونو جمع کنیم و بریم پیش بچه ها! ساعت ۶ به مرجان زنگ زدم ببینم در چه حالن ، رسیدن یا نه؟! دیدم می گه نانازی ما الان توی برفا موندیم. و داریم زنجیر چرخ می بندیم و ...! واسه همینم من موافق رفتن نبودم ولی خرسی خیلی اصرار می کرد. دیگه تا حاضر شیم و بریم ساعت ۹ شب شده بود.بچه ها هم زنگ زدن و بهمون گفتن ماشین تا یه جاهایی می تونه بیاد بالا یه جایی ۳ چهار کیلومتری خونه باید ماشینو پارک کنیم. چون جاده یخ زده و ارتفاعش هم خیلی پیچ و خم داره نمی شه که ماشین ببریم بالا.  توی راه هر چی ارتفاع بیشتر می شد برف هم شدید تر می شد. با وجود زنجیر چرخ نتونستیم ماشینو ببریم بالا. واسه همینم همون جایی که دو تا ماشین بچه ها پارک بود ماشینمونو پارک کردیم و تجهیزاتمونو برداشتیم و رفتیم بالا. بی اغراق تا زانو توی برف بودیم. هر چی بود سکوت و سفیدی و یه تجربه جدید. مثل دو تا کوهنورد که توی برفا گیر کرده باشیم بازی می کردیم. یه جایی به خرسی گفتم ببین این رد پای آدم نیست. رد پای گرگه که مونده روی برفا!! خرسی ایستاد و گفت نانازی بیا برگردیم. اصلن خجالت نداره که بگیم ترسیدیم. ... ولی رفتیم. بچه ها منتظرمون بودن. خیلی خوب بود. تا ساعت ۳ بیدار بودیم و حرف می زدیم و بعد هم خوابیدیم. صبح بعد از صبحانه لباس گرم پوشیدیم و تیوپ ها رو برداشتیم و رفتیم تیوپ سواری.الان که فیلمشو نگاه می کنم فقط می خندم. اون منطقه اونقدر خلوت بود که گاهی فکر می کردیم تا دور دستها غیر از ما ده نفر هیچکس وجود نداره. ناهار هم برگشتیم خونه و پسر ها زحمت کباب ناهارو کشیدن و غروب خرسی و پسر عموها رفتن ماشینا رو بیارن.که متوجه شدن رادیاتور ماشین پسر عموم سوراخ شده و نیاز به جک داره که اونو به اولین تعمیرگاه برسونه. واسه همینم با بچه ها نشستیم فکر کردیم دیدم بهترین کار اینه که صبح خیلی زود این کارا انجام بشه چون فردا هم تعطیله نمی شد روش حساب کرد. شب چون خرسی نمی تونست مرخصی بگیره  ،منو خرسی برگشتیم و بچه ها موندن.که امروز غروب برگردن. به هردومون خیلی خوش گذشت.

رفتیم خونه و حاضر شدیم رفتیم خونه خرسی اینا! آخه صبح که خرسی زنگ زده بود خونشون پدرش گفته بود خواهر شوهر کوچیکه مریضه. از اون طرف برادر شوهر هم از پادگان اومده بود خونه. واسه همینم رفتیم اونجا. که البته کاش نمی رفتیم. آخه این خانوم خواهر شوهر کوچیکه هم مریض بود و هم مریض بود!  امتحانم داشت. دیگه بد تر! با این همه خستگی رفتیم خونشون، براشون آب پرتقال تازه هم گرفتم که می گن واسه سرما خوردگی خوبه، اما توی اون یه ساعتی که ما اونجا بودیم فقط لحظه ای که می خواست بره کلینیک واسه تزریق آمپول از اتاقش اومد بیرون اونم با یه اخم و قیافه ای که خرسی هم  که قرار بود اونو ببره کلینیک پشیمون شد! تصور کنید داشتیم فیلمایی که توی گوشیمون از تیوپ سواری برداشته بودیم نشون برادر شوهر و مادرشوهرم می دادیم که این خانوم از اتاقش اومد بیرون بعد منو تصور کنید که با خنده می گم سلام خوبی؟!!!  اونم سرشو تکون داد و بدون اینکه جواب منو خرسی رو بده رفت توی آشپزخونه و بعدشم که من اصلن دیگه نگاهش هم نکردم. وقتی هم که به خرسی می گم چه اصراری داری منو ببری خونتون؟ می گه ما که به خاطر اون نمی ریم اونجا! بعدجالبتر قضیه اینه که وقتی داشتم با موبایلم صحبت می کردم کاملن صدای مادرشوهرم توی گوشم بود که به برادر شوهرم می گفت: اینا الان حرف می زنن (خواهر شوهر نمی تونه درسشو بخونه)! من موندم پس ما واسه دیدن کی می ریم اونجا؟!! کلن دوست دارن ما همیشه غمگین باشیم. وقتی خیلی هم شاد باشیم اصلن ناراحت نمی شن که اخبار بد به گوشمون برسونن که ناراحت بشیم.

پ.ن: دوست دارم از کسایی که مارو فقط شریک غم و غصه هاشون می دونن و توی شادیهاشون مارو از یاد می برن دوری کنم.

پ.ن۱: خدایا یه روز خوب دیگه!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم بهمن 1390ساعت 15:1  نگارنده:  نانازي بانو  |