تبليغاتX
نانازي بانو و آقا خرسي
نوشته های من برای خرسی جونم
حتمن می تونین تصور کنین رفتن به یه  دیزی سرا بعد از کار روزانه و در هوای سرد و منجمد کننده اونم در حالی که زق زق گلوتون رقص کنان براتون دلبری می کنه  در کنار  یک عدد همسر چقدر می تونه لذت بخش باشه. دیروز من و این گلوی مذکور و جناب خرسی خان گل گلاب رفتیم دیزی سرای یک که گفت غذامون تموم شده و ما هم دست از پا دراز تر رفتیم به دیزی سرای ۲ که البته خیلی هم بهتر شد. مدیریتش با یه خانوم بود و از اونجایی که سلیقه و تمیزی خانوما چند برابر آقایونه با خیال راخت سفارش دیزی دادیم. خوردن دیزی توی یه اتاق شیشه ای بخار گرفته کنار یه سماور گنده که آب توش قل قل می جوشه و یه جو خیلی سنتی و کلاسیک اونقدر حال می ده که نگو. تا اینجا آرامش قبل از طوفانه. بعد منو خرسی خوش و خرم خوش خوشان اومدیم خونه ما. هنوز یه بند انگشت توی معده هردومون جا مونده بود واسه غذا این بود که غذای مامان پزو هم خوردیم و پشت بندش یه لیوان چایی و خرما. بعد هم پیش خودمون فکریدیم که چقدر خواب بعد از ظهر وقتی هوای بیرون یخه  و هر چند دقیقه یه بار باد پنجره اتاقو می لرزونه و بارندگی هم کولاکه خوش می گذره. این شد که به اتاق من عزیمت کردیم و بساط یه خواب بعد از ظهرو جور کردیم. ساعت ۶ و نیم با صدای خس خس گلوم بیدار شدم دیدم بعععله صدای رفیقتون شده دقیقن  شیپوری. در عزای درد گلو و صدای خرکی می سوختم که خرسی توی گوشم خوند عزیزم بیدار شو وگرنه شب نمی تونی بخوابی. منم نشستم و دو تا دستم گرفتم دور گلومو گفتم خرسی گلوم داره منو می کشه. اینجور مواقع خرسی می خواد آدمو آروم کنه حرفای هفت بیجار زیاد می زنه. گفت: نانازی پاشو یه چایی بخور گلوت خشک شده. گفتم خرسی تو به این می گی خشک شده!! از  بنا گوش شرقی تا نواحی غربیش  باکتری و ویروس دارن وول می خورن. بعد کلی نق زدمو و پا شدم رفتم به مامانم گفتم برام سوپ بزاره. خرسی هم تا ۱۰ موند و رفت.

امروز قراره برم مهمونی خونه داماد عمه خرسی اینا. با این حالم. شب برمی گردم خونمون و فردا احتمالن لباسامو بر می دارم که برم خونه خرسی اینا واسه عروسی دختر عمش و این حرفا. شنبه هم مرخصیم.

پ.ن۱: بابا من اونقدر لاغر نیستم که استخون از پهلوهام بزنه بیرون

پ.ن۲: بچه دوستم سیمینو ۷ ماهشه و اسمش هم امیر حسینه.هارد ۵۰۰ هم چون دیروز بحث می کردیم و منم همون لحظه داشتم اسم پستو تایپ می کردم  گذاشتم ته بندش.

پ.ن.۳: دیگه اینکه تعطیلات به همتون خوش بگذره.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 11:45  توسط نانازي بانو  | 

هی نانازی از مهمونی دیروز فرار کردی. فردارو چی می گی؟

دیروز رفتم به دوست گلم سیمینو  و نی نی کوچولوش سر زدم. اونقدر این نی نی خوردنیه به همین زودی دلم واسش تنگ شده. یعنی من می گم انگار سیمینو رو گرفتن امپی تریش کردن شده عشق من. دلم هنوز پیش لپاشه.سیمینو خیلی ماهی! هیچوقت فراموشت نمی کنم.

خرسی شب اومد دنبالم و رفتیم با هم ذرت مکزیکی خوردیم و  یه مهر واسه ناخن خریدیم و رفتیبم خونشون. خرسی برام یه جا سوئیچی لوئیز ویتون کادو گرفته که با جای رژ لب و کیف پولش ست شده. کیف پولشو دو سال پیش برام خریده بود. خیلی خشگله. بعد رفتیم خونه  خرسی اینا دیدم مامانش می گه ۵ شنبه مهمونیه خونه داماد. میای دیگه!! منم موندم چی بگم گفتم آره.

این عکاسه حلال زادست جون خودم. دیروز تا اسمشو آوردم انگار موی جن سوزوندم. ییهو دیدم بهم زنگ زد و نظرمو پرسد. که نمی دونم فلان عکس بند نامرئی سوتینت معلومه و ... .یه چیزی هم بگم دیروز بعد از اینکه ذرت مکزیکی خوردم  گلوم شروع کرد به زق زق کردن. تا همین الانم ادامه داره. الان خرسی اومده پیشم. ناهار می ریم دیزی بخوریم. توی این هوای سرد خیلی می چسبه. توی این هیرو ویر دختر خالم زنگ زده خواسته برم براش موهاشو  رنگ کنم. به خدا حوصله ندارم. خیلی ستمه بعد از یه روز کاری بدون اینکه هیچ استراحتی بکنی بری و بخوای رنگ بازی کنی اونم در حالی که گلوت زق می زنه و  اینجور مواقع می دونی که آلرژی داری به هر چی بوی رنگ و منگ. خیلی خیلی عذاب اوره حتی فکرشم منو  خشک می کنه.

چه تعطیلاتی خواهیم داشت؟ این سوال از الان توی ذهنمه. یعنی به جز عروسی دختر عمه خرسی اتفاق خوب دیگه ای قرار نیس بیفته؟

فعلن

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 14:35  توسط نانازي بانو  | 

یعنی من چی بگم به این جماعت عکاس.دیروز دیدین که کلی برنامه ریزی و هماهنگی و این حرفا. چقدر هم به خودم ذوق حواله کردم. بعد گفتم یه زنگ بزنم بد نیست. این همه راه برم و بگه آماده نیس بدجور دلم می سوزه. این شد که زنگ زدم دیدم میگه الان نه ولی تا آخر این هفته آمادست و ... دیگه کلهم برنامه هام بهم ریخت. آخه خونه دوست جونم اینا همون مسیر بود. بعد تندی زن زدم به دوستم و قرار شد امروز برم خونشون.بعد نشستم کلی واسه خودم برنامه ریختم. بعد از تعطیلی رفتم بانک و کارت بانک ملتمو گرفتم. بعد رفتم جایگزین اون نیم سکه ای که به همکارم قرض داده بودم سکه خریدم. کلی هم مجبور شدم وقت بزارم.اونقدر هوا سرد شده بود که اشک از چشمم سرازیر می شد. یعنی به خودم کلی فحش و دری بری گفتم که دیگه هوس کار خیر نکنم. بیخود نیس مردم چیزی به کسی قرض نمی دن. درد سر داره به خدا. وقتی اومدم خونه دیگه توان حرکت نداشتم نشستم پای تی وی و حنا دختری در مزرعه رو دیدم و بعد فیلم پشت فیلم. شب مامان خرسی بهم زنگ زد و گفت شنبه و یکشنبه حنابندون و عروسی دختر عمه خرسیه. یعنی اگه فکر کنین خوشحال نشدم اشتباه کردین فقط موندم چه بلایی سر این موهام بیارم. چه رنگی بهشون بزنم که به لباسم هم بیاد. حالا اصلن لباسی توی ذهنم در کار نیست ها. مشکل اینه. نمی دونم چی بپوشم. خلاصه اینکه الان ذهنم کاملن درگیره.

اینکه هوا اینجوریه و من امروز می خوام برم خونه دوستم یه طرف اینکه نمی تونم تحت هیچ شرایطی سرمارو تحمل کنم یه طرف. تازشم بی خوابی و بدخوابی شبانه رو هم بهش اضافه کنین که باعث می شه روزها خیلی خسته بشم.

دقیقن دیروز به یه نتیجه ای رسیدم و اون اینکه بدن من کاملن در مقابل سرما ضعف داره. یعنی رسمن خودشو تسلیم می کنه. اگه بدونین دیروز چی به روزم اومد تا برسم خونمون. تا اون مغز استخون دنده هام از درد فریاد می زد. دیدین کناره های شکم یکمی استخون لگن می زنه بیرون.(اونایی که لاغرن خیلی می زنه بیرون) یعنی دیروز با تمام وجود حتی درد اون قسمتو هم حس کردم یه جوری که وقتی رسیدم خونمون پهلومام داشت از درد می ترکید. حالا هر چی می خوام توضیح بدم به مامان و بابام که کجام درد می کنه.همش دستشونو می گرفتم و می زاشتم روی استخون کنار شکمم می گفتم اینجام. اونام می گفتن خب سردت شده لباست گرم نبوده استخونته دیگه.می دونم خیلی چندش اوره. برای من که اینطوره. فکر کنین طفلی پدر و مادرم چی کشیدن و به روی خودشون نیاوردن. من اگه تنم اتفاقی به استخون  یکی بخوره مو به تنم سیخ می شه. اینه که امروز کلی لباس پشمی از زیر پوشیدم و شکم بند بستم و یه سویشرت بافت و چرم قاطی هم پوشیدم روش مثل مترسک شدم توان تکون خوردنم ندارم بسکه کیپ شده تنم.از گرما الان  شدم کوره. اینا به کنار بی حسی شدید دارم و تنم درد می کنه. مخصوصن اون نواحی مذکور شدت دردش بیشتره. بعد سرم هم خیلی سنگین شده و همش چشمام از خواب خماره. اینه که مشکوک به آنفولانزا هم هستم. الان یه سری ویروس هم ته گلوم حس می کنم که دارن بد جور واسه خودشون شیلنگ تخته می ندازن و از اپی گلوتم به عنوان طبل استفاده می کنن.

راستی مرسی از تعریفاتون با بت شال خرگوشیم. فروشنده می گفت پوست خرگوشه. موندم یه وقت حساسیت زا نباشه. اینه که از دیروز تا حالا ۳ تا آنتی هیستامین خوردم. البته من اینقدرم سوسول نیستم ها خرسی خیلی حساسه. من می خورم که اون نگیره.دی:))

پ.ن:راستی آرزو جون منتظرم عکسای آتلیه رو بگیرم بعد براتون حتمن از لباسم عکس می زارم.

شب احتمالن می رم خونه خرسی اینا.

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 13:15  توسط نانازي بانو  | 

امروز از اون روزایی بود که به ضرب زور یه کمی زودتر بیدار شدم که به کارای بانکیم برسم. خیالم از اون بابت راحت شد. می دونین چیه؟دعوام نکنین ها! دیشب خرسی بهم زنگ زد و گفت آماده باشم که بیاد دنبالم بریم خرید. نمی دونستم خرید چی! آماده شدم و با خرسی رفتیم یکمی دور زدیم. می دونم خرسی خیلی دلش مهربونه. اونقدر که من حتی وقتی خیلی ازش عصبانی و دلخورم بازم ته ته دلم یه جورایی براش آلبالوییه.خرسی گفت نانازی کفش دوست داری یا شال؟ فکر کنم می خواست از دلم در بیاره. اینجور مواقع فقط اینجوری از دلم در میاد و لاغیر.تو رو خدا فکر نکنین من چقدر خودخواه و بد جنس و مالدوست و پر روئم ها! خانوما معمولن ژنتیکی کادو و اینجور چیزا رو دوست دارن.  این شد که بعد از کلی ذوق مرگ شدن گفتم خرسی یادته رفتیم شال و کلاه دیدیم؟ بریم یه شیکشو بخریم. خرسی هم قبول کرد. رفتیم چند جا سر زدیم و بعد یه کلاه لبه دار و شالشو انتخاب کردیم. خیلی بهم میومد. ولی تردید داشتم که نکنه چیز دیگه ای امسال مد باشه. یه کمی واسه خرید شال و کلاه زوده و اینا. وقتی میومدیم بیرون خرسی یه شال که توی ویترین بودو نشون فروشنده داد و گفت اون چیه؟ اونم گفت اون شال خرگوشه. بعد از ویترین آورد داد دستم منم امتحانش کردم. خیلی شیک بود. گفت اصله و ... . بعد که از مغازه اومدیم بیرون دیدم خرسی می گه چه شیک بود. منم که مجذوبش شده بودم دیدم اصلن این شال و کلاهی که خریدیم به چشمم نمیاد این شد که طی یه اقدام ضربتی رفتیم شال و کلاه قهوه ای لبه دارو پس دادیم و عوضش یه شال خرگوشی ناناس گرفتیم. و از اون طرفم دیدم خیلی وقته وبلاگم بی عکس شده وقتی برگشتیم خونه ازش عکس گرفتم و با عکس کاپشن و بلوزی که اون هفته خریدم براتون گذاشتم. اینجوری شد که من همه گناه های خرسیو بخشیدم و صاحب یه شال خیلی خیلی زیبا شدم. این عکسای آتلیه هم شده کشدار مثل عسل.نمی دونم امروز عکسامون حاضره یا نه! ولی خیلی ذوقشو دارم. اگه شد اول با خرسی میرم عکسامونو می گیرم و بعدش می رم خونه دوستم که نی نی شو ببینم. این خانوم یکی از صمیمی ترین دوستامه که توی دانشگاه با هم بودیم. خلاصه اینکه امروز می خوام شال بدون کلاه کنم و برم خونشون. عکسارو حتمن ببینین. نگین عکس نمیزاری و ...

اولش می خواستم اسم این پستو بزارم شال خرگوشی ولی بعد دیدم خیلی بی انصافیه خرسی که نقش اولو توی این خرید داشت نادیده بگیرم این شد که اسم این پست به نام وزین خرسی هم مزین گشت. و اینطور شد که شد خرسی و شال خرگوشی

http://www.picamatic.com/show/2009/11/30/08/17/6129561_1024x768.jpg    شال خرگوشی

http://www.picamatic.com/show/2009/11/30/08/54/6129756_492x369.jpg      شال خرگوشیم

http://www.picamatic.com/show/2009/11/30/08/53/6129746_1024x768.jpg    کاپشنم از جلو

http://www.picamatic.com/show/2009/11/30/08/56/6129758_410x308.jpg    نمای کاپشن از پشت

http://www.picamatic.com/show/2009/11/30/08/57/6129765_820x615.jpg    بلوزم

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 9:52  توسط نانازي بانو  |